|
نهایت شب...نهایت تاریکی |
من دیشب در اوج ماه بودم. در اوج ماه زیستم. روی ماه قدم زدم. آن را بوییدم....
او هم آنجا بود. در اوج ماه, کنار من.
دستانم را در دستان دریایی اش غرق کرد. و آغوشم را در آغوش آتشینش ذوب ساخت.
نگاهمان به هم دوخته شده بود. با نخی که هرگز ندیدمش.
کاش می شد زمان می ایستاد! ثانیه ها چه بی رحمانه بر من می گذشتند. به انتقام کدامین گناه, نمیدانم......
حرم نفسهایش جانم را به آتش کشید. و نگاهش.... آه... نگاهش, چه بی دریغ بر سطح پوستم جاری بود. و من .... چه غرق بودم در لذت.
ناگاه او رفت. چه بی رحمانه رفت.... چه زود رفت!
و من.... چه تنها شدم.... تنها با ماه, تنها در اوج ماه.
از: رویا عبدی
[ یکشنبه ۱۳۸۸/٥/۱۸ ] [ ٦:٤٥ ب.ظ ] [ رویا عبدی ]
[ نظرات () ]
|