نهایت شب...نهایت تاریکی
قالب وبلاگ

هنوز نماز آیات ماه گرفتگی اخیر رو نخونده م که یه نماز آیات دیگه واجبم شد!

راس ساعت 16:05 شهرم رو یه زلزله ی 5/5 ریشتری تکون داد! فقط خدا می دونه چه حس عجیبی بود! حسی که به عمر 22 و نیم ساله م گمون می کنم برای بار اول بود که تجربه می کردم!

از خواب پریدم و دیدم خونه مون به شدت داره تکون می خوره و شیشه ها می لرزه! فکر کردم که بازم دارم کابوس می بینم!

طبق معمول!!

اما دیدم یه ریزه که چه عرض کنم ؟! کمی بیشتر از یه ریزه به واقعیت می مونه! اصلا" هنگ کرده بودم که الان باید چه واکنشی نشون بدم!

همون طوری دراز کشیده بودم و به لوستر اتاقم خیره موندم!

بهدش که تموم شد ، تازه از بهت بیرون اومدم و رفتم پایین و دیدم همه تو شوک اند! مامانم رو محکم بغل کردم و اونم نازم کرد!

یه کم آروم شدم!

بعد با خودم فکر کردم چه خوب می شد اگه اتفاقی که سالهاست منتظرشم به وقوع می پیوست و...!

حیف!

اما گفتن امکان اینکه پس لرزه بیاد تا صبح زیاده!

این که انقد کوچمولو بود انقد ترسوندم ، واااای به صیحه و صور!

خدای بزرگم! به حقارتمون رحم کن!

امشب(امسحر!!) اگه خدا بخواد می خوام قضاشونو به جا بیارم!

قرار بود قضای نماز آیات ماه گرفتگی و هر موقع خواستم بخونم...

 

دیگه اینکه مامان سر شبی باز رفت دامغان! خدا کنه دوباره نکشوننش تهران!

از همین حالا دلم تنگشه!

تو مطب دکتر سمیعی با خانوم کناریم که افغانی بود تو اتاق انتظار درد دل می کردیم!

بیچاره بچه های کوچیکشو تو افغانستان سپرده بود به امون خدا ویک سال میشه که با شوهرش اومده مشهد واسه دوا و درمون! وقتی از این گفتم که نمی تونم اون طور که باید و شاید  کمک مامان کنم و انگیزه ی اصلیم واسه خوب شدن همینه ، با شنیدن اسم مادر اشک تو چشماش جمع شد و بغض نشست تو گلوش! گفت مادر مثه یه کوه پشت دختره! شکر کن.

واقعا" بودن مامانم یه گنجه! تو این نبودنای کوتاه مدته که آدم هزار برابر قدر بودنش رو درک می کنه!

شکرت خدا!

[ جمعه ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ ] [ ٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ رویا عبدی ] [ نظرات () ]

شبیه مرغک زاری کز آشیانه بیفتد

جدا ز دامن مادر به دام دانه بیفتد

 

شبیه طفل جسوری که رنج داده پدر را

برای گریه اش اینک به فکر شانه بیفتد

 

درست مثل جوانی شرور و عاصی و سرکش

که وقت غصه و غربت به یاد خانه بیفتد

 

نشان گرفته دلم  را کمان ابروی ماهت

دعا بکن که مبادا دل از نشانه بیفتد

 

همیشه وقت زیارت ، شبیه پهنه دریا

تمام صورت من در پی کرانه بیفتد

 

شبیه رشته تسبیح پاره ، دانه اشکم

به هر بهانه بریزد به هر بهانه بیفتد

 

ولیِّ عهد دلم نه ، تو شاه کشور قلبی

که با تو قصه جمشید، در فسانه بیفتد

 

خیال کن که غزالم بیا و ضامن من شو

بیا که آتش صیاد از زبانه بیفتد

 

الا غریب خراسان! رضا مشو که بمیرد

اگر که مرغک زاری از آشیانه بیفتد  ...

 

محسن رضوانی

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ ] [ ٢:٤۸ ‎ق.ظ ] [ رویا عبدی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من فقط یک رویایم. رویایی رو به آغاز....
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب


design : imjava

2musicweb - 2musicweb